تاريخ : چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 13:3 | نويسنده : یاسین
عزیزم بخاطر گرفتاری های زیادی که داشتم نشد بیام اصلا اینجا 

فقط میتونم اینجا بهت تبریک بگم دیر شده ولی میدونم بزرگواری و قبول میکنی تبریکم رو

 تولدت مبارک عزیزم ایشالله که خدا عمر با عزت همراه با سلامتی بهت بده

دوستت دارم


تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۳ | 20:39 | نويسنده : یاسین
گلم کاشکی بازم بشه ببینمت

خیلی دلتنگت شدم

کاش ببینمت و بازم حرف بزنم باهات

دوستت دارم


تاريخ : شنبه پنجم مهر ۱۳۹۳ | 14:23 | نويسنده : یاسین
همیشه دوستت دارم

تو فراموش نمیشی


تاريخ : سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 16:2 | نويسنده : یاسین
چه رسم جالبی است!!!
محبتت را میگذارند پای احتیاجت...
صداقتت را میگذارند پای سادگیت...
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت...
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت...
و وفاداریت را پای بی کسیت...
و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج!!!

تاريخ : یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ | 19:3 | نويسنده : یاسین
خدایا دلم گرفته دستمو بگیر میخوام بیام پیشت از آدمای این دنیا خسته شدم

تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۲ | 22:34 | نويسنده : یاسین
وقتی پایین ترینم، خدا امید من است
وقتی تاریک ترینم، خدا روشنایی من است
وقتی ضعیف ترینم، خدا نیروی من است
وقتی غمگین ترینم، خدا آروم جان من است

تاريخ : پنجشنبه دهم مرداد ۱۳۹۲ | 21:54 | نويسنده : یاسین
چقدر تازگی دارد برایم
روزهایی که به امید امدن
کسی دلخوش نیستم
وشب هایی که از
نیامدنش دلگیر نمیشوم
بی کسی هم عالمی دارد
تاريخ : چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۹۲ | 18:24 | نويسنده : یاسین
دیروز تولدم بود عزیزم
با خودم گفتم امروز نیلوفر هرجا باشه هر جور شده بهم تبریک میگه
مطمئن بودم که بهم تبریک میگی
از دوشنبه شب منتظر بودم تا الان ولی فکر کنم یادت رفته ...
نه یادت نرفته میدونم 
احتمالا گرفتاری عزیزم



تاريخ : شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ | 17:53 | نويسنده : یاسین
ﺍﻭﻟﺶ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍ ﺍﻭﻥ "ﺁﺩﻡ" ﺗﻨﮓ ﻣﻴﺸﻪ
ﺑﻌﺪ ﺑﺮﺍ "ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍﺗﻮﻥ" ﺗﻨﮓ ﻣﻴﺸﻪ
آخرش... دلت برا"خودت" تنگ میشه
آدمی که تو اون روزا بودی..!


تاريخ : شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ | 17:42 | نويسنده : یاسین
گاهی باید ب دور خود یک دیوارتنهایی کشید، ن برای دوری از دیگران، بلکه برای اینکه ببینی چ کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند..
تاريخ : شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ | 17:30 | نويسنده : یاسین
باز شب ماند و من و این عطش خانگی ام باز هم یا تو ماند و من و دیوانگی ام اشک در دامنم آویخت که دریا باشم مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم.


تاريخ : شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ | 17:20 | نويسنده : یاسین
تو که باشی
جهان کوچکم چنان بزرگ می شود...
که تا آغوشت
هزاران مرگ و زندگی
فاصله خواهم داشت!


تاريخ : شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ | 17:15 | نويسنده : یاسین
دروغ میگفتن که درد ها را بزرگ که شوید فراموش می کنید درست این است:
زندگی انقدر درد دارد که از درد نو درد کهنه فراموش می شود......

تاريخ : یکشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۲ | 14:58 | نويسنده : یاسین
تولد یکی از عزیزام مبارک

تولدت مبارک مائده جان 




تاريخ : یکشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۲ | 12:59 | نويسنده : یاسین
کی برگشتی عزیزم؟ خوش گذشت؟
دلم تنگ شده بود برات

تاريخ : جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۲ | 1:4 | نويسنده : یاسین
الان رفتی مسافرت یاد اون سفر دو سال پیشت افتادم که میخواستی بری سفر  
شب تا صبح بیدار موندیم باهم 
چقدر خوش میگذشت اون روزا



تاريخ : پنجشنبه ششم تیر ۱۳۹۲ | 11:50 | نويسنده : یاسین
تازه از مسافرت اومده بودی که؟؟؟؟ 
کجا میخوای بری؟؟؟

تاريخ : چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۹۲ | 17:41 | نويسنده : یاسین
من هنوزم هر روز دارم میام. منتظر تو 
پس کی میای؟؟؟؟


تاريخ : پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۲ | 16:23 | نويسنده : یاسین
پس چرا نمیای؟؟؟

تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۲ | 23:27 | نويسنده : یاسین
خواهش میکنم فردا شب ساعت یازده بیا یاهو
الان کجایی؟ چکار میکنی؟ حالت چطوره؟

تاريخ : شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۲ | 11:57 | نويسنده : یاسین
عشقم منتظرتم
هنوزم خیلی دوستت دارم
به آیدیم پی ام بده لطفا
نیلوفرم 

تاريخ : جمعه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۲ | 18:27 | نويسنده : یاسین
خواهش میکنم ازت به آیدیت پی ام دادم ببین
تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۲ | 17:12 | نويسنده : یاسین
سلام نیلوفرم خوبی خیلی.دلم برات تنگ شده  

میخوام باهات حرف بزنم

کدوم ایدیمو اد داری?

بیا تا چت کنیم.باهم


تاريخ : پنجشنبه نهم خرداد ۱۳۹۲ | 0:12 | نويسنده : یاسین
میدونم هستی

خواهش میکنم روشن کن 


تاريخ : پنجشنبه نهم خرداد ۱۳۹۲ | 0:8 | نويسنده : یاسین
خاموش کردن کار خطرناکیه

لطفا 

میخوام حرف بزنم باهات 


تاريخ : پنجشنبه نهم خرداد ۱۳۹۲ | 0:0 | نويسنده : یاسین
خواهش میکنم
تاريخ : چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۲ | 23:54 | نويسنده : یاسین
روشن کن حرفامو باهات بزنم لطفا
تاريخ : چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۲ | 23:52 | نويسنده : یاسین
باهات حرف دارم  
تاريخ : چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۲ | 22:39 | نويسنده : یاسین
آره برو مثل همیشه  آسوده خاطر  مثل همیشه
با ادعاهات منو نابود کردی
برو خوش باش  راحت  امیدوارم عذاب وجدان نگیری البته تورو که من میشناسم پوست کلفت تر از این حرفای
در ضمن از ازدواج خبری نیس
مثل همیشه خودمم و خودم 
تنهای تنها

تاريخ : چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۲ | 22:35 | نويسنده : یاسین
لابد عشق و دوست داشتن و محبت تو رفتارهای توئه؟