شاید عشق واقعا مال قصه ها باشه ...

تقدیم به نیلوفر عزیزم...

کاشکی...

گلم کاشکی بازم بشه ببینمت

خیلی دلتنگت شدم

کاش ببینمت و بازم حرف بزنم باهات

دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 20:39  توسط یاسین  | 

فراموش نشدنی

همیشه دوستت دارم

تو فراموش نمیشی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 14:23  توسط یاسین  | 

محتاج...

چه رسم جالبی است!!!
محبتت را میگذارند پای احتیاجت...
صداقتت را میگذارند پای سادگیت...
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت...
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت...
و وفاداریت را پای بی کسیت...
و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت 16:2  توسط یاسین  | 

خدایا دلم گرفته دستمو بگیر میخوام بیام پیشت از آدمای این دنیا خسته شدم
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 19:3  توسط یاسین  | 

خدایا...

وقتی پایین ترینم، خدا امید من است
وقتی تاریک ترینم، خدا روشنایی من است
وقتی ضعیف ترینم، خدا نیروی من است
وقتی غمگین ترینم، خدا آروم جان من است
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392ساعت 22:34  توسط یاسین  | 

چقدر تازگی دارد برایم
روزهایی که به امید امدن
کسی دلخوش نیستم
وشب هایی که از
نیامدنش دلگیر نمیشوم
بی کسی هم عالمی دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1392ساعت 21:54  توسط یاسین  | 

تولدم...

دیروز تولدم بود عزیزم
با خودم گفتم امروز نیلوفر هرجا باشه هر جور شده بهم تبریک میگه
مطمئن بودم که بهم تبریک میگی
از دوشنبه شب منتظر بودم تا الان ولی فکر کنم یادت رفته ...
نه یادت نرفته میدونم 
احتمالا گرفتاری عزیزم


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 18:24  توسط یاسین  | 

ﺍﻭﻟﺶ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍ ﺍﻭﻥ "ﺁﺩﻡ" ﺗﻨﮓ ﻣﻴﺸﻪ
ﺑﻌﺪ ﺑﺮﺍ "ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍﺗﻮﻥ" ﺗﻨﮓ ﻣﻴﺸﻪ
آخرش... دلت برا"خودت" تنگ میشه
آدمی که تو اون روزا بودی..!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 17:53  توسط یاسین  | 

دیوار...

گاهی باید ب دور خود یک دیوارتنهایی کشید، ن برای دوری از دیگران، بلکه برای اینکه ببینی چ کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند..
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 17:42  توسط یاسین  | 

باز شب ماند و من و این عطش خانگی ام باز هم یا تو ماند و من و دیوانگی ام اشک در دامنم آویخت که دریا باشم مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 17:30  توسط یاسین  | 

تو که باشی
جهان کوچکم چنان بزرگ می شود...
که تا آغوشت
هزاران مرگ و زندگی
فاصله خواهم داشت!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 17:20  توسط یاسین  | 

درد...

دروغ میگفتن که درد ها را بزرگ که شوید فراموش می کنید درست این است:
زندگی انقدر درد دارد که از درد نو درد کهنه فراموش می شود......
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 17:15  توسط یاسین  | 

تولد...

تولد یکی از عزیزام مبارک

تولدت مبارک مائده جان 



+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 14:58  توسط یاسین  | 

خوش اومدی...

کی برگشتی عزیزم؟ خوش گذشت؟
دلم تنگ شده بود برات
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 12:59  توسط یاسین  | 

یادش بخیر...

الان رفتی مسافرت یاد اون سفر دو سال پیشت افتادم که میخواستی بری سفر  
شب تا صبح بیدار موندیم باهم 
چقدر خوش میگذشت اون روزا


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1392ساعت 1:4  توسط یاسین  | 

بازم مسافرت...

تازه از مسافرت اومده بودی که؟؟؟؟ 
کجا میخوای بری؟؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 11:50  توسط یاسین  | 

هر روز...

من هنوزم هر روز دارم میام. منتظر تو 
پس کی میای؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 17:41  توسط یاسین  | 

پس چرا نمیای؟؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 16:23  توسط یاسین  | 

لطفا

خواهش میکنم فردا شب ساعت یازده بیا یاهو
الان کجایی؟ چکار میکنی؟ حالت چطوره؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 23:27  توسط یاسین  | 

هنوز...

عشقم منتظرتم
هنوزم خیلی دوستت دارم
به آیدیم پی ام بده لطفا
نیلوفرم 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 11:57  توسط یاسین  | 

خواهش میکنم ازت به آیدیت پی ام دادم ببین
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1392ساعت 18:27  توسط یاسین  | 

سلام نیلوفرم خوبی خیلی.دلم برات تنگ شده  

میخوام باهات حرف بزنم

کدوم ایدیمو اد داری?

بیا تا چت کنیم.باهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392ساعت 17:12  توسط یاسین  | 

میدونم هستی

خواهش میکنم روشن کن 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت 0:12  توسط یاسین  | 

خاموش کردن کار خطرناکیه

لطفا 

میخوام حرف بزنم باهات 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت 0:8  توسط یاسین  | 

خواهش میکنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت 0:0  توسط یاسین  | 

روشن کن حرفامو باهات بزنم لطفا
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 23:54  توسط یاسین  | 

باهات حرف دارم  
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 23:52  توسط یاسین  | 

رفتی...

آره برو مثل همیشه  آسوده خاطر  مثل همیشه
با ادعاهات منو نابود کردی
برو خوش باش  راحت  امیدوارم عذاب وجدان نگیری البته تورو که من میشناسم پوست کلفت تر از این حرفای
در ضمن از ازدواج خبری نیس
مثل همیشه خودمم و خودم 
تنهای تنها
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 22:39  توسط یاسین  | 

لابد عشق و دوست داشتن و محبت تو رفتارهای توئه؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 22:35  توسط یاسین  | 

لطفا....

خواهش میکنم کمتر دروغ بگو  مگه چکار کردم؟ تو به اندازه یک دهم من هم زجر نکشیدی  
یک سال که رفتی و خبر نداری از من
چی کشیدی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیشب هم عمدی کردم تا بهانه تو داشتی باشی 
از این حرفا دیگه لطفا نزن که هوس و غیره که خیلی بی انصافی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 22:33  توسط یاسین  | 

مطالب قدیمی‌تر